چهارسال خاطره

چرا دیگه اینجا خبری نیست؟؟ از ضعف روزه س یا ضعف معرفت؟؟ 

نماز روزه هاتون قبول باشه  سر سفره افطار خیلی خیلی براهمه ، خیلی بیشتر برای من دعا کنید 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 23 تیر1393ساعت 17:3 توسط سعیده غفاری،زهرا صادق زاده|

خدا وکیلی اون بنده خدایی که بره تو این کارخونه ، باید بگه کجا کارمیکنه؟؟

به قول فامیل دور: من دیگه حرفی ندارم

 

نوشته شده در جمعه 16 خرداد1393ساعت 14:58 توسط سعیده غفاری،زهرا صادق زاده|

ترم 7 که بودیم ورودی های 89/5 وارد دانشگاه شدن ، الان اونا ترم 7ان و فارغ التحصیلی شونو جشن گرفتیم

آبجی ورودی منم فارغ التحصیل شد به همین بهونه پنج شنبه بیرجند بودم، نایب الزیاره همتون جاتون خالی بود تو تالار فیروزه کلی خاطره برام زنده شد

 

اینم تالار فیروزه:

 

این ورودی ها هم بزرگ شده بودناااااااا ولی دانشگاه تغییری نکرده بود

فقط یه خورده مسن شده

 

 

 

 

 

 

 

زهرا جونم باهام نبود اما لیوانش هنوز تو اتاق بچه ها استفاده میشد، زهرا به لیوانت سلام کن

 

نوشته شده در شنبه 10 خرداد1393ساعت 19:44 توسط سعیده غفاری،زهرا صادق زاده|

رویدادی که در سال 1892در دانشگاه استنفورد اتّفاق افتاد:

 

دانشجویی 18 ساله در تلاش بود تا شهریه اش را تأمین کند. یتیم بود و نمی دانست به کجا روی آورد و نزد چه کسی دست دراز کند. ناگهان اندیشه ای به ذهنش خطور کرد. او و دوستش تصمیم گرفتند کنسرت موسیقی در محوّطۀ دانشگاه ترتیب دهند تا پول تحصیلات خود را فراهم آورند.

آنها نزد پیانیست بزرگ، ایگناسی پادرفسکی رفتند. مدیر برنامه اش مبلغ دو هزار دلار برای تضمین اجرای برنامه مطالبه کرد. معامله صورت گرفت و دو پسر مزبور شروع به فعالیت کردند تا کنسرت را به موفّقیت نزدیک نمایند. روز بزرگ فرا رسید، امّا متأسّفانه آنها نتوانسته بودند به اندازۀ کافی بلیط بفروشند. کلّ مبلغی که توانستند جمع آوری نمایند 1600 دلار بود.

آنها نومید نزد پادرفسکی رفتند و تنگنای خود را با او در میان گذاشتند. کلّ 1600 دلار جمع آوری شده را با چکی به مبلغ 400 دلار به او دادند با این وعده که در موعد مقرّر مبلغ مزبور را تأمین کنند.

پادرفسکی گفت: "خیر؛ این قابل قبول نیست." او چک را پاره کرد و مبلغ 1600 دلار را به آنها برگرداند.

سپس گفت: "این 1600 دلار را بگیرید. لطفاً جمیع مخارجی را که تا به حال کرده اید از آن کم کنید. پولی را که برای شهریه لازم دارید نگه دارد و آنچه که باقی می ماند به من بدهید."

دو پسر خیلی تعجّب کردند و با تشکّر فراوان از او جدا شدند.

پادرفسکی بعداً به مقام نخست وزیری لهستان رسید. رهبری بزرگ بود؛امّا متأسّفانه جنگ جهانی اوّل در گرفت و لهستان تاراج شد و به شدّت آسیب دید.
بیش از 5/1 میلیون نفر از مردم کشورش در معرض خطر مرگ ناشی از گرسنگی قرار گرفتند و هیچ پولی برای تأمین موادّ غذایی برای آنها موجود نبود. از وزارت رفاه و غذای ایالات متّحده تقاضای کمک کرد. وزیر این وزارت خانه مردی به نام هربرت هوور بود که بعدها به مقام ریاست جمهوری امریکا رسید. هوور با اعطای این کمک موافقت کرد و به سرعت چندین تن موادّ غذایی برای تغذیۀ مردم گرسنه و قحطی زدۀ لهستان با کشتی ارسال شد.

مصیبت وارده جبران شد و پادرفسکی نفس راحتی کشید. تصمیم گرفت برای ملاقات با هوور به امریکا برود و شخصاً از او تشکّر کند. وقتی پادرفسکی به علّت این حرکت شریف هوور خواست از او تشکّر کند،

هوور بلافاصله وسط حرف او پریده گفت:

"شما نباید از من تشکّر کنید، آقای نخست وزیر. شاید به خاطر نداشته باشید؛ امّا چندین سال قبل شما به دو دانشجو کمک کردید که بتوانند تحصیلات دانشگاهی خود را ادامه دهند. من یکی از آن دو هستم."

نوشته شده در یکشنبه 4 خرداد1393ساعت 22:41 توسط سعیده غفاری،زهرا صادق زاده|

ازصدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که دراین گنبد دوار بماند
 
 

همکلاسی و دوست عزیز عاطفه جون

آغازفصل جدید زندگی فصل زیبای باهم بودن جداشدن ازمن بودن وماشدن

برشما مبارک باااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد 

 

امیدواریم همیشه شاد وخوشبخت باشی

love

نوشته شده در چهارشنبه 24 اردیبهشت1393ساعت 15:10 توسط سعیده غفاری،زهرا صادق زاده|

روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.
ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.
بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.
کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد.
کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد.
کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد."

پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد.
بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد.
کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد.
پس پرسید، "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟"
پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم."

ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند.
هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید.

نوشته شده در سه شنبه 23 اردیبهشت1393ساعت 19:36 توسط بی ریا!|

 

آوردند روزی شیخ و مریدان در کوهستان سفر میکردندی و به ریل قطار رسیدندی که ریزش کوه آن را به بند اورده بود.

ناگهان صدای قطار از دور شنیده شد.

شیخ فریاد زد که جامه هارا بدرید و اتش زنید که بدجور این داستان را شنیده ام!!! و در حالی که جامه ها را آتش میزدند فریاد میکشیدند و به سمت قطار حرکت میکردند، مریدی گفت: یا شیخ نباید دستمان را در سوراخی فرو بکردندی؟

شیخ گفت: نه حیف نان آن یک داستان دیگر است (خاک تو مخت) راننده قطار که از دور گروهی را دید لخت که فریاد میزنند فکر کرد که به دزدان زمین سومالی برخورد کرده!! و تخت گاز داد و قطار به سرعت به کوه خورد و همه سرنشینان جان به جان آفرین مردند!

شیخ و مریدان ایستادند شیخ رو به بقیه کرد و گقت: قاعدتا نباید اینگونه میشد؟!؟!

پس به پخمه ای رو کرد و گفت: احمق تو چرا لباست را در نیاوردندی و اتش نزدندی؟

پخمه گفت: آخر الآن سر ظهر است گفتم شاید همینطوری هم مارا ببینند و نیازی نباشد که ... !



برگرفته شده از 1tanz.blog.ir
نوشته شده در پنجشنبه 28 فروردین1393ساعت 12:36 توسط الهام آبیار|

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 20 فروردین1393ساعت 11:31 توسط سعیده غفاری،زهرا صادق زاده|

سركلاس  استاد گفت:

اشعه UV  به جذب ويتامين D  در بدن كمك مي كنه متاسفانه شما خانم ها از جذب ويتامين D محروميد

-چرا آخه استاد؟

33 ساله كه محروميد همين چادرها و مقنعه ها !

اروپا به اندازه ي ما تابش خورشيد ندارن ولي تا هوا آفتابي ميشه ل خ ت ميشن آفتاب ميگيرن ولي ما كه به اندازه كافي تابش خورشيد داريم چي؟

نظر شما چيه؟

نوشته شده در جمعه 15 فروردین1393ساعت 19:39 توسط بی ریا!|

با فرا رسیدن فصل زمستان و اپیدمی شدن بیماری های منصوب به ان، حفظ سلامتی دشوار میشود ونیازمند دقت و مراقبت فراوان علی الخصوص برای یکی مثه بنده که هراسی منحصر به فرد از امپول وسایر شیوه های شکنجه گرایانه ان دارم گفتنی است که بنده همین جا از پزشکان محترم درخواست کرده بودم که متدی انسانی تر برای درمان اختراع کنند اما عزیزان تا این لحظه ترتیب اثر نداده اند

 بنا براین میشود در نظر گرفت که انفلونزا از دید حقیر پیش از اینکه یک بیماری باشد مصیبت است و از این رو حضور بنده در مراکز درمانی از مجالس تشیع جنازه وابستگان فقط یک دست لباس مشکی کم دارد و توام است با تقریبا همان میزان اه و ناله و زاری پس خصوصا در این فصل سال حتی از جواب دادن به پیامک های ارسالی از سوی سرماخوردگان و زکام شدگان محترم هم امتناع می کنم.

در یک عصر زمستانی به دستور مادر و جهت رفع نگرانی ایشان مشغول راهنمایی کاروان شترهای سرگردان داخل اتاقم بودم تا خدایی نکرده یک وقت راه گم نکنند که مهران دوباره مثل عجل معلق وبا خبری تکان دهنده سر رسید


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 10 فروردین1393ساعت 0:17 توسط سعیده غفاری،زهرا صادق زاده|





پسرخاله:اون پوست شکلاتارو بده به من

شهاب حسینی:پوست شکلات میخوای واسه چی؟

پسرخاله :یه پیرزنه هست پاهاش درد میکنه فقیرم هست..

شهاب حسینی:خب؟

پسرخاله:بعضی وقتا میرم بهش کمک میکنم خونشو تمیز میکنم و بعضی کارای دیگه...

شهاب حسینی :اهان.....بعدش؟؟؟؟؟؟

پسرخاله:هیچی همیشه بهم میگه بردار از اون شکلاتا بخور منم چون کلاچندتا دونه شکلات داره نمیخورم وواسه اینکه ناراحت نشه این پوست شکلاتارو بهش نشون میدم.

نوشته شده در پنجشنبه 7 فروردین1393ساعت 14:52 توسط سعیده غفاری،زهرا صادق زاده|





هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز، نوروزتان امروز،

امروزتان دیروز، دیروزتان پیروز، پیروزتان هر روز

نیشخندنیشخندنیشخند

سال نو پیشاپیش مبااااارک

نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1392ساعت 16:36 توسط سعیده غفاری،زهرا صادق زاده|





مجری: این چیه میخوای بفروشی؟

فامیل: اون درِ ماسته

مجری: درِ ماسته!؟

فامیل: بَرَ، چشتونو گرفته؟

مجری: کی درِ ماست میخره آخه؟

فامیل: اونایی که با عجله ناهار میخورن بعد در ماستشونو بر میدارن میندازن سطل آشغال، اونا برای اینکه اگه نصف ماستشون زیاد مونده باشه کپک نزنه، این دَرو میخرن میزارن روش که از آفت جوروگیری بشه.

مجری: حالا این چند هست؟

فامیل: خریداری شما؟ میخوای؟

مجری: مثلاً

فامیل: باید زنگ بزنم بپرسم

مجری: به کی زنگ بزنی!؟

فامیل: زنگ بزنم ببینم االان چند شده، تو همین ثانیه، چون ثانیه به ثانیه داره میره بارا.

مجری: در ماسته این!

فامیل: آقا من اینو به شما بفروشم خودم نمیتونم بخرم . . .
نوشته شده در جمعه 23 اسفند1392ساعت 21:23 توسط سعیده غفاری،زهرا صادق زاده|

ساده که میشوی

همه چیز خوب میشه

خودت

غمت

مشکلت

غصه ات

هوای شهرت

آدمهای اطرافت

حتی دشمنت


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1392ساعت 10:26 توسط الهام آبیار|


شيخ را گفتند : علم بهتر است يا ثروت؟
شيخ بيدرنگ شمشير از ميان بيرون آورد و مانند جومونگ مريد بخت
 برگشته را به سه پاره ي نامساوي تقسيم نمود و گفت: سالهاست که هيچ
خري بين دو راهي علم و ثروت گير نميکند..... 
مريدان در حاليکه انگشت به دندان گرفته و لرزشي وجودشان را فرا گرفت گفتند: يا شيخ ما را دليلي عیان ساز تا جان فدا کنيم .....
شيخ گفت:در عنفوان جواني مرا دوستي بود که با هم به مکتب ميرفتيم،
دوستم ترک تحصيل کرد من معلم مکتب شدم... حالا او پورشه داره... من پوشه
... او اوراق مشارکت دارد و من اوراق امتحاني... او عينک آفتابي من عينک
 ته استکاني... او بيمه زندگاني . من بيمه خدمات درماني...
او سکه و ارز...من سکته و قرض....
سخن شيخ چون بدينجا رسيد مريدان نعره اي جانسوز برداشته
و راهي کلاسهاي آموزش اختلاس گشتندي ....
نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1392ساعت 10:19 توسط الهام آبیار|

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصهٔ بی‌سر و سامانی من گوش کنید
گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان‌سوز نگفتن تا کی

سوختم؛ سوختم؛ این راز نهفتن تا کی


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 16 اسفند1392ساعت 8:6 توسط بی ریا!|

سلام

چند وقت پیش اول یک رمان ترجمه یک شعرخوندم،از زبان یک زن پاک و بیگناه.بنظرم جالب بود،امیدوارم شما هم بپسندین.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 10 اسفند1392ساعت 6:58 توسط الهام آبیار|

وظایف، دل مشغولی‌ها، ذهن آزارها ، روزمرگی‌ها، خواسته‌ها، همه را درست روبه روی هم باید نشاند.

آدمها وقتی به سرتا پآی روز، هفته، ماه و سالشان خیره می‌شوند باید بفهمند قواره‌ی که به قامت روزهایشان دوخته اند!

یک پی اچ متر و بازه‌ی 14 تایی داشت، از صفر تا هفتشان را اسیدی خواند، از هفت تا چهارده‌اش را بازی، درست روی آن نقطه‌ی هفت را خنثی خواند.

باید فهمید که آرمانهای اسیدی، زندگی خور هستند، تجزیه می کنند!

آرمان‌های بازی تلخ مزه هستند و کمی سُر، نفهمی از دستت خیز می زنند و می افتند!

روی نقطه‌هایی که زندگیت خنثی می‌شوند باید آن‌قدر فکر کرد و فهمید تا توهم توطئه به ذهنشان خطور نکند.

زندگی آدمها درست عین کلی قضایای ریز و درشت شیمی کمی قواعد و مفهوم دارد. غلظت خواسته‌های آدمها و بزرگی شان می تواند باعث غلیظ شدن ها باشد و طبق قضیه انتشار هر وقت غلظت زیاد شود مولکولها به سمت آن سوی ِرقیق تر می روند!

کاش می شد تن ِ اتفاقات را به کاغذ تورنسلی آغشته کرد تا پی اِچ خبر دهد از سرّ ِ ضمیر آن ها!

فی الحال در کِشمَکِش های این دوران باید همانند یک محلول بافر در کم و زیادی اسید و بازها توانایی حفظ پی اچ را داشت، مثل آمفوترها رنگ و رخساره عوض نکنیم و برای هدف‌های درشتمان کاتالیزور اعتماد و توّکل و تلاش را چاشنی زندگی خود کنیم.


منبع: jeem.ir

نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1392ساعت 20:50 توسط سعیده غفاری،زهرا صادق زاده|

  ترمای اول دانشگاه سال اول یا دوم بود که بچه ها هنوز کامل همدیگرو نشناخته بودن !!!

ما حدودا همیشه با هم میرفتیم سلف یا همون ناهارخوری یا هرچی که شوما بگین !

یادمه یه دفعه با داش علی داشتیم میرفتیم سلف که شام بخوریم واز آنجائیکه دانشجو جماعت همیشه گشنه اس و ما جزو دانشجویان واقعی دانشگاه بیرجند بودیم  اولین نفراتی بودیم که میرفتیم سلف !!

صحبت از خاطرات و حرکات دانشگاه و دبیرستان شد همینطور صحبت ادامه پیدا کرد تا موقع شام خوردن ، یادمه به داش علی گفتم اینجا بچه ها یا بعضیاشون جنبه ندارن یا پایه نیستن وگرنه من یکی یادم نیست یه روز دبیرستانو بدون خاطره و خنده گذرونده باشم ولی حالا اینجا واقعا یاد اون روزا هستم و بیخودی میام و میرم و حس و حال هیچی نیس

آخه اولا هنوز استعداد بچه ها کشف نشده بود وگرنه خدایی حدودا همه هم جنبه داشتن هم خرکی پایه بودن

داش علی گفت مثلا چیکار میکردی اگه الان یه آدم پایه باهات میبود؟

گفتم خوب سوژه واسه خنده زیاده ولی تنها حال نمیده

گفت خوب من پایه مثلا چه سوژه ای؟



ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1392ساعت 23:22 توسط مصطفی محتشمی فر|

کم وزن ترین ماده جهان چیست؟

گروه های تحقیقاتی HRL، Caltech و UC Irvine با همکاری هم ، سبکترین ماده جدید جهان را ساختند، این ماده حدود صد برابر سبکتر از استریوفوم بوده، حتی از ماده فوق سبک اروژل (aerogel) نیز سبکتر است.

ساختار این ماده به صورت یک ریز شبکه است. ۰٫۰۱ درصد این ماده جامد شامل لوله های توخالی با ضخامت فقط ۱۰۰ نانومتر است. چگالی این ماده ۰٫۹ میلی‌گرم بر سانتیمتر مکعب حتی سبکتر از کم وزن ترین ماده جهان یعنی اروژل (با چگالی ۱/۱ میلی گرم بر سانتی متر مکعب) می باشد. این ماده به طور فوق العاده ای محکم بوده، ضربه پذیر است، به طوریکه تا ۵۰ درصد فشرده می‌شود و مجدداً به شکل اولیه خود باز می شود. این قابلیت برای ماده ای که اساساً فلزی است بسیار غیرمعمول به نظر می‌رسد. این گروه بیشتر به جنبه ساختار معماری این ماده فکر کرده اند تا فوق سبک بودن آن یعنی به طور مثال به پل گلدن گیت و برج ایفل از این زاویه نگاه کرده اند که چگونه می توان با حفظ مقاومت ساختار آن ها، از وزنشان کاست.
این پروزه همچین برای دارپا مؤثر است، زیرا آن ها می توانند از این ماده برای انواع محصولات خود از جمله الکترودهای باتری جهت کاهش انرژی و نصب آن استفاده کنند، که این کار در گذشته توسط ماده سبک وزن اروژل انجام می‌شد.

نوشته شده در یکشنبه 22 دی1392ساعت 20:40 توسط سعیده غفاری،زهرا صادق زاده


آخرين مطالب
» ضعف روزه؟؟
» کور اقلی؟؟
» دانشگاه سال 93
» دنیای ما عجب جای عجیبیه!
» مبارکهههه
» شبیه فیلم هندی میمونه ولی پیامش جالبه!
» شیخ و مریدان2
» وبلاگمون دو ساله شده، تولدش مباااااااااااااارک
» حجاب يا ويتامين دي مساله اين است؟
» قصه های امیر علی

Design By : Pichak