یعنی دارم درست میبینم؟  واقعاً بلاگفا درست شده؟



تاريخ : سه شنبه ۲ تیر۱۳۹۴ | 14:6 | نویسنده : سعیده غفاری،زهرا صادق زاده |

وظایف، دل مشغولی‌ها، ذهن آزارها ، روزمرگی‌ها، خواسته‌ها، همه را درست روبه روی هم باید نشاند.

آدمها وقتی به سرتا پآی روز، هفته، ماه و سالشان خیره می‌شوند باید بفهمند قواره‌ی که به قامت روزهایشان دوخته اند!

یک پی اچ متر و بازه‌ی 14 تایی داشت، از صفر تا هفتشان را اسیدی خواند، از هفت تا چهارده‌اش را بازی، درست روی آن نقطه‌ی هفت را خنثی خواند.

باید فهمید که آرمانهای اسیدی، زندگی خور هستند، تجزیه می کنند!

آرمان‌های بازی تلخ مزه هستند و کمی سُر، نفهمی از دستت خیز می زنند و می افتند!

روی نقطه‌هایی که زندگیت خنثی می‌شوند باید آن‌قدر فکر کرد و فهمید تا توهم توطئه به ذهنشان خطور نکند.

زندگی آدمها درست عین کلی قضایای ریز و درشت شیمی کمی قواعد و مفهوم دارد. غلظت خواسته‌های آدمها و بزرگی شان می تواند باعث غلیظ شدن ها باشد و طبق قضیه انتشار هر وقت غلظت زیاد شود مولکولها به سمت آن سوی ِرقیق تر می روند!

کاش می شد تن ِ اتفاقات را به کاغذ تورنسلی آغشته کرد تا پی اِچ خبر دهد از سرّ ِ ضمیر آن ها!

فی الحال در کِشمَکِش های این دوران باید همانند یک محلول بافر در کم و زیادی اسید و بازها توانایی حفظ پی اچ را داشت، مثل آمفوترها رنگ و رخساره عوض نکنیم و برای هدف‌های درشتمان کاتالیزور اعتماد و توّکل و تلاش را چاشنی زندگی خود کنیم.


منبع: jeem.ir



تاريخ : یکشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۲ | 20:50 | نویسنده : سعیده غفاری،زهرا صادق زاده |
  ترمای اول دانشگاه سال اول یا دوم بود که بچه ها هنوز کامل همدیگرو نشناخته بودن !!!

ما حدودا همیشه با هم میرفتیم سلف یا همون ناهارخوری یا هرچی که شوما بگین !

یادمه یه دفعه با داش علی داشتیم میرفتیم سلف که شام بخوریم واز آنجائیکه دانشجو جماعت همیشه گشنه اس و ما جزو دانشجویان واقعی دانشگاه بیرجند بودیم  اولین نفراتی بودیم که میرفتیم سلف !!

صحبت از خاطرات و حرکات دانشگاه و دبیرستان شد همینطور صحبت ادامه پیدا کرد تا موقع شام خوردن ، یادمه به داش علی گفتم اینجا بچه ها یا بعضیاشون جنبه ندارن یا پایه نیستن وگرنه من یکی یادم نیست یه روز دبیرستانو بدون خاطره و خنده گذرونده باشم ولی حالا اینجا واقعا یاد اون روزا هستم و بیخودی میام و میرم و حس و حال هیچی نیس

آخه اولا هنوز استعداد بچه ها کشف نشده بود وگرنه خدایی حدودا همه هم جنبه داشتن هم خرکی پایه بودن

داش علی گفت مثلا چیکار میکردی اگه الان یه آدم پایه باهات میبود؟

گفتم خوب سوژه واسه خنده زیاده ولی تنها حال نمیده

گفت خوب من پایه مثلا چه سوژه ای؟




ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه ۱۰ بهمن۱۳۹۲ | 23:22 | نویسنده : مصطفی محتشمی فر |
کم وزن ترین ماده جهان چیست؟

گروه های تحقیقاتی HRL، Caltech و UC Irvine با همکاری هم ، سبکترین ماده جدید جهان را ساختند، این ماده حدود صد برابر سبکتر از استریوفوم بوده، حتی از ماده فوق سبک اروژل (aerogel) نیز سبکتر است.

ساختار این ماده به صورت یک ریز شبکه است. ۰٫۰۱ درصد این ماده جامد شامل لوله های توخالی با ضخامت فقط ۱۰۰ نانومتر است. چگالی این ماده ۰٫۹ میلی‌گرم بر سانتیمتر مکعب حتی سبکتر از کم وزن ترین ماده جهان یعنی اروژل (با چگالی ۱/۱ میلی گرم بر سانتی متر مکعب) می باشد. این ماده به طور فوق العاده ای محکم بوده، ضربه پذیر است، به طوریکه تا ۵۰ درصد فشرده می‌شود و مجدداً به شکل اولیه خود باز می شود. این قابلیت برای ماده ای که اساساً فلزی است بسیار غیرمعمول به نظر می‌رسد. این گروه بیشتر به جنبه ساختار معماری این ماده فکر کرده اند تا فوق سبک بودن آن یعنی به طور مثال به پل گلدن گیت و برج ایفل از این زاویه نگاه کرده اند که چگونه می توان با حفظ مقاومت ساختار آن ها، از وزنشان کاست.
این پروزه همچین برای دارپا مؤثر است، زیرا آن ها می توانند از این ماده برای انواع محصولات خود از جمله الکترودهای باتری جهت کاهش انرژی و نصب آن استفاده کنند، که این کار در گذشته توسط ماده سبک وزن اروژل انجام می‌شد.



تاريخ : یکشنبه ۲۲ دی۱۳۹۲ | 20:40 | نویسنده : سعیده غفاری،زهرا صادق زاده |
... بعله این شد که با وجود مخالفت شدید داش علی به دلیل تصویب در مجمع تشخیص مصلحت خونه جهت حفظ وجهه عمومی آماده شدیم که به محل برگردیم و اون ترمکولووهای بی ادب رو بیشتر سرکار بذاریم تا درس عبرتی باشه واسه سایرین!!!

تو خونه یه دسته گل مصنوعی داشتیم که مال غذاخوری آقایون دانشگاه بود ولی نمویدونم چجوری اومده بود خونه ما!!!و چند تا گل خشک شده بجا مونده از روزهای جشن فارغ التحصیلی ، هرکدوممون یکیشو برداشتیم و راه افتادیم

رفتیم که بریم خونه ترموکولاها مثلا واسه عذرخواهی ولی در اصل واسه خنده!!

اینم بگما وقتی که آقای دوس پسر اومد و ما زحمتو کم کردیم گونده لاتشون سوار ماشینش شد و باهاش رفت ولی دو تای دیگه رفتن خونه ، ما هم گفتیم دیگه حتما برگشته آخه ساعت حدودای 11 تا 12 شب بود اگه اشتباه نکنم



موضوعات مرتبط: خاطرات هویجوری!

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه ۱۵ دی۱۳۹۲ | 20:32 | نویسنده : مصطفی محتشمی فر |



تاريخ : پنجشنبه ۱۲ دی۱۳۹۲ | 12:32 | نویسنده : سعیده غفاری،زهرا صادق زاده |

دوران خوفی بود ...

یادمه یه دفعه قبل امتحان کاربرد طیف طبق معمول مغز منو داش علی گوزیده بود به امین گفتیم تو بشین بخون ما میریم یه گشتی تو شهر بزنیم ببینیم امن و امانه یا نه !! داش امینم که تو مرام کم نمیاورد نه نگفت و ...

راه افتادیم با موتور گشت زنی تو خیابونا که تو معلم یه گله موتور سوار دیدیم خیابونو بستن و ترافیک درس کردن و سر و صدا و بوق و شیپور راه انداختن ! آخه خبر مرگشون تیم فوتبالشون قهرمان شده بود !!بعله ما هم از خدا نا خواسته به دوستان اراذل پیوستیم و رفتیم و رفتیم تا پلیس اومد و فراااااارررررر!!



موضوعات مرتبط: خاطرات هویجوری!

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه ۶ دی۱۳۹۲ | 23:27 | نویسنده : مصطفی محتشمی فر |

کانادا یک واژه هندی به معنی روستای بزرگ می باشد

 

سوسکها سریعترین جانوران ۶ پا می باشند با سرعت یک متردرثانیه

 

جلیقه ضد گلوله ،برف پاک کن شیشه خودرو و پرینتر لیزری همگی اختراعات زنان می باشد

 

خرگوشهاوطوطی هابدون نیازبه چرخاندن سرخودقادرند پشت سرخود را ببینند

 

سگهای شهری بطورمتوسط ۳ سال بیشترازسگهای روستائی عمرمی کنند

 

درامریکاسالانه ۱۵نفربراثرگازگرفتگی توسط سگهاجان خودراازدست می دهند

 

مادروهمسرگراهام بل مخترع تلفن هردوناشنوا بودنداند

 

۱۰ % وزن بدن انسان (بدون آب ) را باکتریها تشکیل می دهند

 

۱۱% جمعیت جهان را چپ دستان تشکیل می دهند

 

از هر ۱۰ نفر یک نفر در سراسر جهان در جزیره زندگی می کند

 

رشد دندانهای سگ آبی هیچگاه متوقف نمی گردد

 

چیتا قادر است درحد سرعت خود گامهایی به طول ۸ متر بر دارد

 




ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه ۴ دی۱۳۹۲ | 20:13 | نویسنده : مژگان درویشی |
هر چه از روشنی و سرخی داریم برداریم کنار هم بنشیینیم و بگذاریم که دوستی ها سدی باشند در برابر تاریکی ها

یلدایتان رویایی
روزهایتان پر فروغ
شبهایتان ستاره باران!

یلدای 1389 - خوابگاه صدف

قبل ازحمله:


بعدازحمله:



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه ۲۹ آذر۱۳۹۲ | 22:45 | نویسنده : سعیده غفاری،زهرا صادق زاده |
بچه ها دلم برای همه تون خیلی خیلی تنگ شده

الهام بیا خاطره بذار بخندیم دیگه اصن ازت خبری نیستا!
بی ریا خیلی وقته کل کل راه ننداختیا!
مژگان خیلی وقته نیستی که قهر کنی هی بگی هق هق هق!
سحر مارو یادت رفته؟!
سید امین بابا یه سر اینجا هم بزن دیگه!
هدی بیرجندی شدی رفت!
آقای جعفر پور که اصن نیست مریم جون تو جور بکش
مهناز مطلب گذاشتی رفتی دیگه؟!
آقای محتشمی یه خاطره بدهکارین ها، خودتون قولشو دادین!مرده و قولش حاجی
فاطمه خاطره ای که گفتی بدار دیگه یره منتظریم
و تمام دوستانی که لطف میکردین و سر میزدین و الان نیستین، پاشین بیاین اینجا اینقد سوت و کور نباشه.

میدونم خیلی سرمون شلوغه والانم واسه بعضیامون فصل امتحاناته ، امتحانا تمومید بیاین،خیلی دوست دارم اینجا بازم دور هم جمع شیم



تاريخ : جمعه ۲۹ آذر۱۳۹۲ | 19:46 | نویسنده : سعیده غفاری،زهرا صادق زاده |
علت سوزش چشم موقع بریدن پیاز ؟؟


علت سوزش و اشک ریزش چشم ها هنگام خرد کردن پیاز به علت وجود آنزیم آلیناز و آمینو اسید سولفوکساید موجود در سلول های پیاز می باشد. آمینو اسید سولفوکساید توسط آنزیم های پیاز به سولفینیک اسید تبدیل می شود، که بسیار ناپایدار بوده و فورا به گاز فرار SO2 تبدیل می گردد. هنگامی که این گاز با آب درون چشم(اشک) H2O ترکیب می گردد تولید اسید سولفوریک ملایمی H2SO4 را می کند که باعث سوزش و اشک ریزش می شود. با افزایش تولید اشک بدن سعی می کند تا اسید سولفوریک را رقیق و از چشم ها بشوید.
برای کاهش اشک آوری پیاز:
۱- قرار دادن پیاز به مدت نیم ساعت در یخچال قبل از پوست کندن آن: کاهش دما فعالیت آنزیمهای پیاز و انتشار گاز را کاهش میدهد.
۲- پوست کندن پیاز در آب: بخش اعظم ماده اشک آور پیاز با آب شسته می‌شود
۳- خیس کردن پیاز و دستان پیش از بریدن پیاز: بخشی از گاز تولید شده با رطوبت دستان شما و همچنین رطوبت پیاز، واکنش نشان داده و شدت سوزش چشم کمتر خواهد بود.
۴- از چاقوی تیز برای بریدن و خرد کردن پیاز استفاده کنید تا سلول های کمتری در پیاز دچار پارگی شوند.


برگرفته ازسایت chemdep.com



تاريخ : یکشنبه ۲۴ آذر۱۳۹۲ | 19:41 | نویسنده : سعیده غفاری،زهرا صادق زاده |
ترم زندگیتون بی مشروطی
لحظه هاتون همیشه پاس
سایه حذف از زندگیتون به دور
معدل شادیتون ۲۰
روز دانشجو مبارک



تاريخ : شنبه ۱۶ آذر۱۳۹۲ | 18:16 | نویسنده : سعیده غفاری،زهرا صادق زاده |

فک کنم ترمای آخر بودیم توی اتاق با زهرا کل کل راه انداخته بودیم منم دست گذاشته بودم رو نقطه حساسش! موضوعی که بهش عجیب حساسیت داشت وهی کشش میدادم تا اینکه گفت: سعیده پا میشم میزنمت ها

مام که روز جمعه و بیکار گفتم پاشو، اونم نامردی نکرد بلند شد حالا تو سالن با دمپایی یا بی دمپایی اون بدو من بدو!

 داشت بهم میرسید که ناگهان تراس ته راهرو نور امیدی رو در دلم روشن کرد رفتم رو تراس و دروبستم حالا اون هل بده من هل بده!! بلاخره درو بستم و لبخندی حاکی از موفقیت بر لبم جاری شد ، احساس شعف همراه با لج در آوردن طرف مقابل!

زهرا اومد دستگیره رو بگیره که درو باز کنه و بیاد حسابی کتک کاری کنیم که دید سمت اون دستگیره ای وجود نداره !بازم خوشحال تر شدم و به دستگیره طرف خودم نگاه کردم ،که اونجا هم!!!!!!!!!!!!!!!!!  از دستگیره خبری نبود. بله،در کلا بسته شده بود و علنا من اون جا گیر افتاده بودم!

یه نگاه به اون اتاقک یک متری انداختم و موقعیتو بررسی کردم! بله تراس طبقه سوم، اطراف هم تاجایی که چشم کار میکرد بیابون بود ، و ازقضا یه لونه زنبور هم در نزدیکی سمت راستم

اونجا بود که زهرا داشت خوشحالی میکرد! اما کم کم هم داشت نگران میشد، گفت سعیده حالا چیکار کنیم؟؟!

 رفت سرپرستی و چون روز تعطیل بود بچه ها سرپرست بودن، فقط یک عدد سرپرست یافت شد اونم خوابگاه 1؛ البته سرپرست که چه عرض کنم مادر فولاد زره

 اومد ویه نگاه به من انداخت و گفت: حالا با این وضعت چجوری به تاسیسات بگم بیاد درو باز کنه!!! یه آن احساس تحقیر آمیزی از وضعم!!!!! بهم دست داد

 کلی راهکار داشت میومد تو ذهنم ! گفتم میتونید همین شیشه رو بشکنید بیام بیرون! دیدم داره جدی تر و کفری تر میشه ،گفتم همین جا میمونم! الهی که الان چندتا زنبور هم بریزن سرم دلتون خنک شه به حق همین روز جمعه!

با سرو صدایی که راه افتاده بود بچه های اتاق های کناری هم اومدن بیرون، یکیشون گفت باز! این درو بستین!الان میام بازش میکنم من هم داشتم خدا روشکر میکردم که یه تاسیساتی خانوم! هم داریم و منتظر بودم با لباس کار و جعبه ابزار ازاتاقش بیاد بیرون که بلاخره اومد

 داشتم نا امید میشدم که یه چنگال رو تو دستش دیدم و در عرض چند ثانیه درو باز کرد! عجب حس عجیی بود حبس نکشیده بودم دیگه ،اونجا بود که طعم شیرین آزادی رو چشیدم  وبه آغوش دوستان برگشتم چقد خوشمزه بود.

 به هر حال تو اون دوران هم حبس رو تجربه کردیم هم سابقه دار شدیم و هم مدرک گرفتیم لیکن دو مورد اول بیشتر چسبید!

 


موضوعات مرتبط: خاطرات خوابگاه!

تاريخ : دوشنبه ۱۱ آذر۱۳۹۲ | 18:35 | نویسنده : سعیده غفاری،زهرا صادق زاده |
بالاخره روز موعود فرارسید!!

من ازاین مسابقه یه نتیجه ی جالب گرفتم اونم اینکه یا ذهن من خیلی خله! یا ذهن من خیلی خیلی خله! یا مغزم بیش ازحد قاطیه! البته اگه به قول بی ریا اصن مغزی وجود داشته باشه که تا الان که سرچ کردم هنوز وجود مغز اثبات نشده وفرضیه ی نبودنش قطعی تره!


با راهنمایی سعیده فک میکردم حداقل چند نفر خواننده روتشخیص بدن ولی هیچ کس نتونست جواب درست رو حدس بزنه غیر از لیلا ومریم که اونم باید مورد بررسی قراربگیره ببینم این دوتا ناقلا جوابو ازکجا فهمیدن که اگه واقعا خودشون حدس زده باشن معلوم میشه واااااااااااااااااقعا منو خوب شناختن و یه جایزه حسابی پیش من دارن ، ولی بعید میدونم کسی هم آهنگ وهم خواننده رو یهویی باهم درست حدس زده باشه،‌ خلاصه که قضیه مشکووووووکه !


حالا من با این همه خودروی ولکس و هزاران سکه و شونصدتا آپارتمان چکارکنم؟؟؟ ببینید آدمو تو چه شرایطی قرار میدین!


خب دیگه بیشتر از این منتظرتون نمیذارم چون میدونم الان دارین چپ چپ بهم نگا میکنین!


برای دیدن جواب به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید!!!!



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه ۷ آذر۱۳۹۲ | 14:14 | نویسنده : سعیده غفاری،زهرا صادق زاده |

http://0up.ir/do.php?imgf=138522668568671.jpg


http://0up.ir/do.php?imgf=138522682484881.jpg


http://0up.ir/do.php?imgf=1385226975821.jpg



تاريخ : شنبه ۲ آذر۱۳۹۲ | 20:46 | نویسنده : مهنازشهابی |

حتما براتون پیش اومده وقتی دارین به مساله ای فکرمیکنین وقتی ذهنتون آروم گرفته ومتمرکز شدین یه آهنگ بیاد تو ذهنتون، آهنگایی که زیاد گوش دادین وبهشون علاقه دارین یا شاید آهنگایی که برحسب اتفاق زیاد به گوشتون خوردن وحتما گاهی اون آهنگ رو آروم زیرلب زمزمه کردین

اما نمیدونم چرا برای من سرامتحانای سخت این اتفاق می افتاد، اون موقع که باید ذهنم خیلی درگیر حل سؤالای امتحان می شد یه دفه یه آهنگ می اومد تو مغزم وباصدای بلند پخش می شد!! احتمالا دلیلش این بود که مغز من اصلا درگیرحل مساله نمی شد!!! نیشخند

حالا میخوام شما حدس بزنید آهنگی که وسط امتحان تجزیه که مثلا  ذهنم بایدخیلی درگیر می بود!!! باصدای بلند تومغزم پخش می شد چی بود؟تعجب

به حدس درست جوایز ارزنده ای اهدا خواهدشد! نیشخند


موضوعات مرتبط: خاطرات امتحانی!

تاريخ : دوشنبه ۲۷ آبان۱۳۹۲ | 20:53 | نویسنده : سعیده غفاری،زهرا صادق زاده |

پیرمرد و پسرش در قطار ...

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد : پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد . کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند

 از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند . زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند . باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید . او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید .زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید ؟مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم...!

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند.



تاريخ : یکشنبه ۲۶ آبان۱۳۹۲ | 15:54 | نویسنده : بی ریا! |






تاريخ : سه شنبه ۲۱ آبان۱۳۹۲ | 18:17 | نویسنده : سعیده غفاری،زهرا صادق زاده |


شهادت حسین‏ علیه السلام‏

"شهادت حسین كشته شدن مردى است كه خود براى كشته شدن خویش قیام كرده است... امام حسین‏ علیه السلام از مقوله دیگرى است؛ او نیامده است كه دشمن را با زور شمشیر بشكند و خود پیروز شود، و بعد موفق نشده و یا در یك تصادف یا ترور توسط وحشى، كشته شده باشد. این‏ طور نیست، او در حالى كه مى ‏توانسته است در خانه‏ اش بنشیند و زنده بماند، به پا خاسته و آگاهانه به استقبال مردن شتافته و در آن لحظه، مرگ و نفى خویشتن را انتخاب كرده است... امام حسین علیه السلام یك شهید است كه حتى پیش از كشته شدن خویش به شهادت رسیده است؛ نه در گودى قتلگاه، بلكه در درون خانه خویش، از آن لحظه كه به دعوت ولید - حاكم مدینه - كه از او بیعت مطالبه مى ‏كرد، «نه» گفت، این، «نه» طرد و نفى چیزى بود كه در قبال آن، شهادت انتخاب شده است و از آن لحظه، حسین شهید است."(1)




ادامه مطلب
تاريخ : شنبه ۱۸ آبان۱۳۹۲ | 21:55 | نویسنده : سعیده غفاری،زهرا صادق زاده |
7 آبان، روزجهانی کورش بزرگ گرامی باد.

من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است.
"کوروش کبیر"




تاريخ : سه شنبه ۷ آبان۱۳۹۲ | 23:30 | نویسنده : سعیده غفاری،زهرا صادق زاده |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.